تحلیلی از مرگ یزگرد
مرگ یزد گرد
نوشته و کار: بهرام بیضایی
نقد و تحلیل: علی حسن زاده
این نوشته شاید یک نقد فیلم باشد شاید تحلیل فیلم و شاید چیزی دیگر؛ می تواند نوشته ای پیرامون بیضایی باشد و یا می تواند فقط ری اکشنی به یک شوک مست کننده از دیدن یک فیلم باشد ... لااقل ادبیاتش که بوی تاثر می دهد...
بیضایی بزرگ، بیضایی متوسط ، بیضایی ...
پدر تازه تلویزیون خریده بود که امام و انقلاب و جنگ را ببیند توفیقی بود که ما هم چیزی ببینیم که نامش فیلم بود. اوایل افرادی را نشانمان می دادند که آرتس(آرتیست) نام داشتند و با هفت تیر و مشت و سیلی همه را می زدند و همه از دیدن آن کیف می کردند. اما وقتی فیلمی نمایش دادند که کسی از دیدنش حال نکرد نه پدر نه عمو و نه پسران عمو، فقط من ماندم و آن فیلم . و آن فیلم ماند در یاد و خاطرم تا به امروز آنچنانکه امروز هم همه واکنشهایم به همه مسائلی از جنس درد و زور و ستم از جنس رفتار شخصیت اول آن فیلم است. دقیقا مثل آن مرد ریش بلندی که هر مصیبتی بر سرش می آوردند کلامی نمی گفت و تنها لبخند می زد. نام فیلم (سلندر) بود و بعدها دانستم نویسنده ای به نام بهرام بیضایی دارد که نامی است در میان نام آوران بی همتا. اویی که در کردار و پندار بسیاری چون من اثری ماندگار بر جای گذاشته است.
برای من که دهه شصت دهه نوجوانی ام بود فیلم و سینما دو شکل داشت فیلمهایی که دوست داشتم ولی هیچ کس دوستشان نداشت و فیلمهایی که دوستشان نداشتم ولی خیلی ها دوستشان داشتند و این بیشتر نه به خاطر درکم از سینما، بلکه ماحصل مداوم خواندن تنها ماهنامه سینمایی آن زمان (ماهنامه فیلم) بود. تنها (ماهنامه) و به اقتضای سالهای دفاع مقدس گاه (گاهنامه)...
در لابه لای همان نشریه بود که خواندم آنکه (سلندر) مال اوست بیضایی است و علاوه بر (سلندر) - (مرگ یزگرد) را هم ساخته است و بی همتا ساخته است. اما افسوس که نمایش آن در هاله سانسور گیر افتاده بود. شاید هم در شهرمان اکران شده بود و من که دزدانه به سینما می رفتم از سر بی خبری یا امری دیگر آنرا از دست داده ام. (باشو...) که آمد دیدمش و طوطی وار به تقلید از نویسندگان آن نشریه و برخی بزرگترهای تئاتر شهرمان گفتم که عجب شاهکاری است و بی آنکه چیزی جذابتر از( پرواز در شب) در آن ببینم تعریف و تمجیدش کردم . آن زمان ملاقلی پور ایدئولوژیم را نوازش می کرد و بیضایی روی اعصابم بود. اما بزرگان می گفتند که او بزرگ است و من به ناچار تکرار می کردم که آری بیضایی بزرگ است. بعدها اجراهایی از (عروسکها) و (آرش )اش را در تئاتر دیدم و دیدم که می شود بزرگش خواند و (نمایش در ایران) اش را که خواندم دانستم که حقیقتا بزرگمردی است او.
(سگ کشی) را هم دیدم زمانی که ایدئولوژیم از جنس ملاقلی پور برگشته بود و بیضایی گونه شده بود و (روز واقعه) را در زمانی که همچنان چون امروز با شنیدن نام حسین چشم تر می کردم بی اراده، و بی اراده در سینما اشک ریختم به وجد آمدم و دست زدم و اگر نبودند مردمان دیگری در سینما سینه هم می زدم شاید...
اما باز زمانی گذشت و اندیشه هایم از باورهایم جدا شدن را تجربه کردند آنوقت بود که فکر کردم (روز واقعه) اگر چه می گویند برترین فیلمنامه تاریخ ماست اما چیز برتری نیست. همیشه فکر کرده ام اگر کسی غیر شیعه این فیلم را ببیند و از پیش نداند که حسین کیست چه سردرگم به تماشا خواهد نشست و شاید که اصلا تا به آخر نتوانست نشست... و تردید کردم که بیضایی چندان هم بزرگ نیست و شاید به همین دلیل است که در ورای مرزهای ایران اصلا بزرگ نیست... حالا (اصلا) گفتن اگر خیلی درشتی است تصحیح می کنم و می گویم در قیاس با بزرگان بزرگ نیست، نه کوروساواست و نه تارکوفسکی ... این دو را نام می برم بخاطر انکه کمی شباهت در بین آثار این سه مرد می بینم و البته کمی. برای کوروساوا توجه و نگاه پر ستایش و پرستش گونه اشان به تاریخ و فرهنگ سرزمینشان و در ارتباط با تارکوفسکی اندیشه آمیخته با حکمت و جهان بینی شان ...
(رگبار) را هم دیدم همین اواخر و فاصله ای ندیدم بین آن و فیلم فارسی ... البته بود ، کمی یا اندکی تفاوت بود اما این تفاوت، تفاوت بیضایی متفکر بود با فیلمسازان آن دوره و نه تفاوت بیضایی فیلمساز. چیزی که دقیقا حرفم روی آن است و در مورد آن خواهم نوشت. امری که در (مرگ یزدگرد) به وضوح نمایان است.
به لطف تلگرام (مرگ یزگرد) را یافتم و پر ذوق و شوق به تماشایش نشستم .اولین مطلبی که توجهم را جلب کرد بر ذوق زدگی مضاعفم افزود... شنیدن تکرار شده ترین دیالوگ تاریخ تئاترمان (تاریده باد تاریکی تیره گون تاریخانه درون...) و تازه دانستم این جمله مطنطن تمرینات تئاتریان ایرانی از کیست و کجاست. به تماشای فیلم ادامه دادم ؛ جنازه ای زراندود در آسیایی کهنه افتاده است و با شروع فیلم مهدی هاشمی 30 سال پیش دیالوگی مطنطن می سراید و در پی او سوسن تسلیمی که همه می گویند اسطوره بی همتای زنان بازیگر است دیالوگی مطنطن می خواند و بعد بانویی که اخیرا فوت کرد ( یاسمن آرامی) باز به همان روال دیالوگهایی مطنطن با حس و حالی حماسی و دلاورانه...
تارخ و خمسه هم بودند با ضعیفترین و بی روح ترین بازیهای سینماییشان که شاید اکنون از نمایش آن برای هنرجویانشان پرهیز نمایند ... و بعد ، تا به آخر انبوه دیالوگ بود و مونولوگ که بسان باران می باریدند و به اندازه دیالوگ و بلکه بیش از آن میزانسن و پوزیشن بود از جنس تئاتری و نه سینما. گفتم لابد این هم سبکی است، ورژنی است، گونه ای است از آن گونه ها که سینمای تجربی اش می نامند فضایی که عمده بزرگان سینما به تجربه هایی گاه بد، گاه خوب و گاه اعجاز وار در آن پرداخته اند .
سرداری و سربازی و موبدی به همراهی سرداری دیگر از سپاهیان یزدگرد آسیابان و همسر و دخترش را در آسیاب خرابه اشان یافته اند با جسدی زراندود که گمان می برند یزدگرد شاه، شاه شاهان است. سرباز قصد انتقام و کشتن بی محاکمه آن سه مفلوک را دارد اما تا آنها داد و بیداد می کنند سرداری حکم به دادخواهی و دادگاهی کردن می کند به این بهانه که ما نه غارتگر که عادلان دادستانیم و از اینجاست که بیضایی نویسنده در داستان جلوه گری می کند. فضا را خود آنطور که می خواهد طراحی می کند و نه آنچنانکه منطق حکم می کند. و جمیع کسان به دو دسته و دو تیپ واحد از بیضایی تقسیم می شوند. تیپی پرسشگر و تیپی پاسخگو، غافل از آنکه در هر دو سو بیضایی ایستاده است نه شخصیتهای پرداخت یافته برگرفته از تاریخ یا شکل یافته در درام.
در تایتل ابتدای فیلم سخن هومر را آورده اند که "تاریخ را فاتحان نوشته اند" و علامت تعجب در پایان جمله گذاشته اند به علامت تمسخر تاریخ. و من که می دانم بیضایی افسانه و اسطوره را به خاطر آنکه زاییده ذهن تی پا خوردگان و خردگان است برتر و درستر از نوشته مورخان می داند می اندیشم که با اثری از جنس اسطوره درگیرم و به هوای اینکه فیلم اسطوره ای می تواند اینچنین هم باشد به تماشا ادامه می دهم.
آسیابان و همسر و دخترش به روایت ورود شاه به آسیابشان می پردازند و نقش در نقش به ایفای چندین نقش می پردازند. نقش خود، نقش همدیگر و نقش شاه. با شیوه بازی در بازی روایت می کنند که شاه آمد ترسان و مفلوک و برآنان حکم راند آب خواست و نان و زنان ... با خود می گویم که عجب تله تئاتر زیبایی. این سینما نیست همان تله تئاتر است و البته زیباست. عجب دکوپاژی! با ریتمی به سرعت ریتم فیلمی اکشن و پر پروداکشن ... لابد استاد این ریتم و دکوپاژ را برگزیده تا سنگینی حجم دیالوگها را بکاهد و خستگی تنها لوکیشن فیلم را بزداید. فیلمبرداری و نورپردازی و صدا هم زیباست، تحسین برانگیز است سال شصت و این شفافی صدا و زیبایی زاویه ها و تنوع نماها واقعا تحسین برانگیز اما ... خب ... گفتنش سخت است ... این سینما نیست... تئاتر است.
یاد فیلم (آشوب) می افتم که کوروساوا از روی (شاه لیر) شکسپیر ساخته و بعد یاد آن فیلمش که از روی (مکبث) ساخته بود (سریر خون) و می پرسم چرا آنها فیلم شده بودند اما (مرگ یزدگرد) تئاتر مانده؟ شاید چون آنها اقتباس بودند نه خود نمایش... توجیهم قانعم نمی کند و یاد فیلم (هملت)ی می افتم که روسها ساخته اند(گریگوری کوزینستف) این که اصل نمایشنامه بود اما فیلم شده بود و خوب هم در آمده بود پس چرا کار استاد فیلم نشده؟... و خوابم برد .
دقایقی یا لحظاتی ... می دانم که این بی ادبی است چرا که نام بیضایی روی فیلم است. چرتم را می شکنم و به تماشا ادامه می دهم و همچنان اندیشه می کنم آیا استاد ساختار کلاسیک داستان را می شناسد؟ می شود نشناسد؟ نمی شود که ... پس مشکل از من است... سعی می کنم ساختار دراماتیکیش را آنالیز کنم ... آن عنصر این است، این عنصر آن است، قهرمان اوست و آن این ... بلی می شود اینچنین داستانی و ساختاری هم ساخت. خود استاد استاد این شیوه هاست. اما این را نتوانستم حل کنم که اگر به جای آن چهار تن سردار و موبد فقط یک تن بود چه اتفاقی می افتاد؟ آنها که لحن و بیان و ادبیات و اکت و کنش و واکنششان مثل هم است. و بالاتر ... فکر و هویت و دید و دیدگاهشان هم عین هم است ... حالا عین هم هم نباشد نزدیک به هم است مثل یک تیپ واحد. یعنی واقعا استاد برایش پرداخت شخصیت بی اهمت بوده؟ برای آن گروه دوم هم همین سوال مطرح است. مادر عین دختر، دختر عین پدر، پدر عین همسر، و همسر عین خواهر... البته خواهری درکار نیست ولی وقتی همه مثل همند چه توفیری دارد که مثلا دختر دختر نباشد و خواهر باشد یا مثلا اگر دختر ده سال جوانتر بود چه اتفاقی می افتاد؟ من که فکر می کنم زیباتر و لطیفتر و عاطفی تر هم می شد. ته دلم گفتم استاد مارو هالو دیده ... ولی بعد سر دلم داد زدم که بیشعوری از خودته بی سواد... بی سواد ... و باز به تماشا ادامه دادم.
آسیابان به قتل اعتراف کرد و سرداران خواستند او را به دار بیاویزند. زن به یکباره ترفندی کرد و گفت آنکه مرده است آسیابان است نه شاه ؛ و استاد کاری کرد که مردان شاه به اندازه ای که استاد مخاطب را هالو انگاشته بود هالو شدند و باور کردند. بله باور کردند ... به همین سادگی ... اما این خود استاد بود که هنوز راضی نشده بود. اندیشه کرده بود که کاراکتر و مخاطب و منتقد اینقدر ساده لوح؟! دلش به حال ما سوخته بود که کوشید توجیه کند. سرداری گفت که هیچگاه روی شاه را ندیده است و موبد گفت که روی شاه را تنها با روپوش طلا دیده است و آن دیگری هم چیزی در همین حوالی گفت و گذشت و باور کردند که آسیابان شاه است و شاه آسیابان . اما سخن از روی هم ریختن شاه و زن آسیابان که شد غیرت آسیابان جنبید و چون مردان ایرانی که مرگ را بر ننگ ترجیح می دهند بر آشفت و همه چیز به هم ریخت و اینبار روایت دیگری گفتند با همان تب و تاب حماسی پلان اول یا پرده اول. و چند جا نوشته شد که پرده اول و پرده دوم و پرده آخر... و اینجا بود که یقین کردم خطا نگفته ام این تله تئاتر است.
بازی حماسی، لحن حماسی، حس حماسی و گارد و فیگور حماسی سوسن تسلیمی هم از آن حرفها بوده و هست. می گویند که او اسطوره بازیگری زنان ایران است. یاد گلشیفته افتادم در فیلم (درباره الی) و بعد یاد لیلا حاتمی در (جدایی نادر از سیمین) و بعد یاد باران کوثری در (دایره مینا)... بازی عین زندگی. آنقدر مثل زندگی که فکر می کنی مستند کار می کنند تا فیلم... اما خب (مرگ یزد گرد) از تاریخ می گوید و شاید از اسطوره و اسطوره ها لابد باید اینجوری باشند در همه حال و همه حالت قرص و محکم . با احساس غم و ترس و تردید و درد و هر چیز دیگر همانگونه رفتار کنند که با جنگ و حماسه می کنند. واقعیتش نتوانستم خودم را قانع کنم اما مگر به حرف من است؟ تسلیمی مانند بیضایی سخن گفت و گذشت و هاشمی مانند بیضایی گفت و گذشت و آرامی هم مانند بیضایی گفت و گذشت و رسیدند به جایی که پرده آخر بود.
گفتند که شاه قصد زن و دختر آسیابان کرد و کام هم گرفت و آسیابان این خائن پست را کشت و بعد سرداران باور کردند اما پستی شاه را برنتافتند. شاه کشی را بر آسیابان بخشیدند و گفتند که تاریخ را فاتحان می نویسند پس همان به که آن مرده را بر دار کنند به حساب آنکه او شاه نیست و قتلش داد بوده و اینان دادگرانند... و فیلمی طویل تمام شد.
و حسی عمیق در من. چه حظی! بله چه حظی چه لذتی ! از کجا بود؟ آن همه نقد و ایراد و غر زدنهایم چه شدند؟ این حس لذت بی پایان از کجا سربرآورد آنهم به یکباره؟ آیا از دیالوگهاست که شعر بودند؟ شعری که جامه نثر به تن کرده بود یا نثری که به هیبت شعر درآمده بود. و اندیشیدم که اگر استاد شاعر بود و سپید می سرود حتما شاملو می بود و اگر حماسه می گفت حتما فردوسی دیگر و بلکه شاید برتر... عجب پیچشی داشت داستان و عجب شوکی بود این پایان! و بر گشتم دوباره فیلم دیدم.
دیدم دوباره...
و در دو روز سه باره؛ و چند باره هم تکه تکه از اینجا و آنجا.
این سحر بیضایی از کجا بود؟ نخست ادبیاتش. بله همین است اولین راز بزرگی استاد و البته همین است راز نبودن چون کوروساوا... چیزی مثل زیبایی طاووس که هم ضعف اوست هم قوت او... نقش و نگار بی نظیر طاووس است که او را در بند می کند و همان است که او را ضرب المثل زیابی کرده است. ادبیات بیضایی هم مثل پر و بال اوست هم نقطه قوتش هم عامل جهانی نبودنش. برای آنکه استاد جهانی شود باید فیلمش را شاعران دوبله کنند تا جهانیان به حظی که ما می رسیم برسند و افسوس که شاعران دوبلور نیستند. بیان بیضایی بیان بصری کوروساوا نیست اما سحر هومر در زبان او نمایان است ... بی تردید.
و بی تردید رازی دیگر در بیضایی هویداست و برتر از ادبیات اوست. چیزی که آنرا با تارکوفسکی همتا دیدم با تارکوفسکی در (آندری روبلف). تارکوفسکی را می گویم چون دیگران را خوب نمی شناسم و تصور می کنم اگر کمی شناخت داشتم می توانستم مثالهای بهتری بیاورم . البته با تارکوفسکی هم نا آشنایم اما درست دو روز قبل از دیدن (مرگ یزد گرد) فیلم (آندری روبلف) را دیدم و همان لحظه یاد (سگ کشی) افتادم. در (آندری روبلف) درست مثل (سگ کشی) که در آن افراد مسلح همینجوری در همه جا می پلکند و به همه جا سرک می کشند تاتارها هم برای خود در فضا می چرخند، می گیرند می کشند و می روند و تا دو سه اپیزود بعدی که نقششان کارکرد پیدا می کند کسی نمی پرسد این جماعت برای چیه و اصلا کی به کیه؟
آنچه را که بین تارکوفسکی و بیضایی در (مرگ یزد گرد) و (آندری روبلف) مشترک دیدم نگاه عادلانه و منصفانه اشان بود به دنیاهای مورد علاقه اشان است. این هر دو در عشق به سرزمین مادری شهره اند و عشق به فرهنگ و تاریخ خود شهره تر . هر دو به یغماگرانی که در پگاههای تاریخ بر پدرانشان تاخته اند کینه ها دارند این به تازیان و آن به تاتاران. اما در نگاه هر دو سرزمینشان هم مردان پست دارد و هم مردان راست. و دشمنانشان نیز آنچنانند که می توانند هر دو گونه باشند. راست و پست؛ و این چنین قضاوتی فرزانگی بسیار می طلبد چرا که عشق و نفرت تعصب می آفرینند و تعصب خصوصا تعصب به تاریخ تعصب به خون و تعصب به هر چیز دیگری آن هم در حدت و شدتی که بیضایی دارد میل به ندیدن و دروغ بستن را می فزاید و انکار واقع را به کام شیرین می کند.
بیضایی شیفته ایران باستان اگر چه اعراب را تازیان می خواند و تاخت و تاز کنندگانی می نامد که برای کشتن و دریدن و سوختن می آیند و در زمان معرفی شان، شپش تنشان را نشان کیستی شان می آورد اما صادقانه از زبان آسیابان می گوید که آنان نسبت به سرداران ایران به او ( آُسیابان- توده مردم ایران) ماننده ترند و او اگر نان و خرمایی داشت به آنان می داد. و باز در سرتاپای نمایش از بیداد شاه پارسیان و شاه ستایان پارسی می گوید که بر مردم خود ستمها روا داشته اند آنچنان که سردار در پایان اقرار می کند که مملکتی ساخته اند که شایسته فرو ریختن است.
در پایان اگر چه ایرانیان کفن پوشند اما سرداران فرار را بر می گزینند و زن آسیابان بانوی به کرات تی پا خورده ایران به انتظار تازیان می نشیند با این سخن که اینان (ایرانیان) که بیرق سفید داشتند اینچنین بیداد کردند تا شما که بیرق سیاه دارید چه خواهید کرد؟ و تاریخ را به قضاوت فرا می خواند.
و به یاد می آورم که این فیلم در سال 60 ساخته شده است. زمانی مناسب برای ساختن این فیلم، چیزی شبیه تکرار تاریخ... و من آنرا امروز دیده ام زمانی مناسبتر از پیش. امروز من که تماشاگر تاریخ روز دیار خویش نیز هستم هم وطنان بسیاری می بینم که بر تازیان می تازند بی آنکه تاریخ بدانند و بر شاهان بسیار می بالند بی آنکه خصلت شاهی بشناسند...
T.me/TheatreAcademy
T.me/TheatreAcademy